
شهید مطهری در کتاب حق و باطل جملاتی به این مضمون نوشته اند :
از کودکی همیشه این سوال برایم مطرح بود که :
چرا قطار تا وقتی ایستاده است کسی به او سنگ نمی زند....
اما وقتی قطار به راه افتاد سنگباران می شود...
این معما برایم بود تا وقتی که بزرگ شدم و وارد اجتماع شدم دیدم این قانون کلی زندگی ما ایرانیان است که هر کسی و هر چیزی تا وقتی که ساکن است مورد احترام است ...
تا ساکت است مورد تعظیم و تبجیل است
اما همین که به راه افتاد و یک قدم برداشت نه تنها کسی کمکش نمیکند ، بلکه سنگ است که بطرف او پرتاب میشود
و این نشانه یک جامعه مرده است
ولی یک جامعه زنده فقط برای کسانی احترام قائل است که :
متکلم هستند نه ساکت ، متحرکند نه ساکن ، باخبرترند نه بیخبرتر.
10:56 PM پنجشنبه، 10 اردیبهشت هزار و سیصد و هشتاد و هشت

9:48 PM پنجشنبه، 20 فروردین هزار و سیصد و هشتاد و هشت

بوي باران، بوي سبزه، بوي خاك
شاخههاي شسته، باران خورده، پاك
آسمان آبي و ابري سپيد
برگ هاي سبز بيد
عطر نرگس، رقص باد
نغمه شوق پرستوهاي شاد
خلوت گرم كبوترهاي مست ...
نرم نرمك ميرسد اينك بهار!
5:41 PM پنجشنبه، 29 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هفت

باز
اي الهه ناز...
صداي تو مرا دوباره برد
به کوچه هاي تنگ پابرهنگي
به عصمت گناه کودکانگي
به عطر خيس کاهگل
به پشت بام هاي صبح زود
در هواي بي قراري بهار
به خواب هاي خوب دور
به غربت غريب کوچه هاي خاکي صبور
به کرک هاي خط سبزه
بر لب کبود رود
به بوي لحظه هاي هر چه بود يا نبود
به نوجواني نجيب جوشش غرور
روي گونه هاي بي گناهي بلوغ
به لحظه نگاه ناگهانگي
به آن نگاه ناتمام
به آن سلام خيس ترس خورده
زير دانه هاي ريزريز ابتداي دي
به بوي لحظه هاي هر کجاي کي!
به سايه هاي ساکت خنک
به صخره هاي سبز در شکاف آفتابگير کوه
به هرم آفتاب تفته اي
که بي گدار
با تمام تشنگي
به آب مي زنيم
به عصرهاي جمعه اي
که با دوچرخه هاي لاغر بلند
تمام اضطراب شنبه هاي جبر را
رکاب مي زنيم
به بوي لحظه هاي بي بهانگي
که دل به گريه ها و خنده هاي بي حساب مي زنيم
به "آي روزگار..." هاي حسرت دروغکي
غم فراق دلبر به خواب هم نديده هميشه بي وفا!
به جور کردن سه چار بيت سوزناک زورکي
به رفت و آمد مدام بادها و يادها
سوار قايقي رها
به موج موج انتهاي بي کرانگي
دوار گردش نوار...
مرور صفحه سفيد خاطرات خيس...
صدا تمام شد!
سرم به صخره سکوت خورد...
آه بي ترانگي!
3:20 AM دوشنبه، 12 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هفت

نامم را پدرم انتخاب کرد !
نام خانوادگی ام را یکی از اجدادم !
دیگر بس است !
راهم را خودم انتخاب خواهم کرد.
نیستیم ....
به دنیا می آییم ،
عکس یک نفره می گیریم !
بزرگ می شویم ،
عکس دو نفره می گیریم !
پیر می شویم ،
عکسِ یک نفره می گیریم ...
و بعد
دوباره باز
نیستیم ...
4:52 PM چهارشنبه، 7 اسفند هزار و سیصد و هشتاد و هفت
